
شعرای ۱۳۹۰ من
لب بر شهوت تو جام عشق مرا خالی کرد
قلب بر مهر تو باز بای مرا خالی کرد
اه! باز افکار من غرق درعصیان شده اند
چرا رفتنت هم خاطراتم را آبی کرد؟
همه گقتند که تو مستی و عشقت خام است
گرچه باز هوس عشق تو تین دل را شیدایی کرد
هرچه گفتند و بدیدم مرا بس نبود
اخر نبودت را بر قلم و دفتر کاهی کرد
گرچه امروز رفتی و لبهایم سرما خورده اند
ولی یادوخاطر عشقت مرا ساقی کرد!

به تو گفتم که برو در تو نیاز بینم و بس
ولی در بشت تو خوردم قصم
که دل نبندم جز تو به کس
با تمام گنهت باز تو را می جویم
گرچه چشمهایت هرچه گفت بود هوس

مادرم
اشک میریخت و من
با او نیز میگریستم
از همان بدو تولد
میدانستم خواهی رفت!!!

تو با رنگ گل سرخ نوشتی که باورم کن
و من با سکوت
باورت کردم
اما امروز گل سرخ تو فرسخ ها
از باورم دور است

رابطه های دودی
امشب سلول های
حروف دلم را
بیوست دادند
و کلماتی از صداهای صدا
ساختند
و این رابطه ایست دودی تر از
دودی
میان من و صدا
کوچه خیال
باز غرق در خیالت شده ام
خیالی که خاکستریست
رویایی که تاریک و تاریک تر میشود
و باز به بن بست میرسم
که تو رفته ایی و من باید برگردم
اما
اما من تا همیشه خواهم ماند
و اشک میریزم
تا نور چشمانم آسمان این
جاده بن بست را روشن کند
منتظرت خواهم ماند
برگرد که خورشید دلم بخاطر تو طلوع میکند
و مهتاب شب آسمان را
برای آمدنت چراغانی میکند...

اندکی بیشتر بمان
لحظه ایی از من بخوان
ساعتی دست به دستم نه
با من ای بی من بمان

امروز هم زمین بیخواب است
مهتاب چقدر بی تاب است
امروز چه تاریک و سیه
در دل من هر روز شام است

برو
با زمان باید رفت و رفت و رفت
تا به کی باید صبور بود نشکست؟
دل که دنیایش اسمان ها شد
برای برواز چشم را باید بست
باید بال زد، بال و بال زد
تا کجا باید چنین آهسته راند
برخیز که مرغ سحر بر بام نشست
ان چشم سیاه که دلم را می ربود
ان غنچه لب که دردم را میسرود
امروز ان چشم دورولب در سکوت
کو انروزها که دلم را شاد مینمود
افسوس که کنون ان دیرینه یار
نیست ان کس که رنجم را فریاد مینمود

تو خوابی
و در بس ابرها میگردی
به دنبال خوشبختی
منم بیدار
و میگردم در بس ظلمت
شب به دنبال تو
ای مهتاب من

صادقم من، من که از هر نارفیقی بشت با خوردم
قانعم من، من که وز هر بی وفایی جفا بردم
امشب بیخبر از تو به یادت شعر میگویم
قصه بیتابی دل، برایش خیر میگویم
ولی تو در بالین نرمت خواب خواهی بود
میدانم نمیدانی ولی من شعر میگویم

طلسم
بامن سخن بگو
ای تو که ان سوی دیوارها
ای تو که در تمام رویاها
در منی و با منی
بگو
با من سخن بگو
تو که در شب های سوت و کور
در جاده های بی عبور
در خواب
و سراب
لحظه هایم را به دست گرفتی
اینه شبهایم را قاب کردی
با من سخن بگو
بگو که هستی
هستی
حتی ان سوی دیوارها
در کمین فاصله ها
باز هم یاد منی
یاد نسرین عشق و وفا
من هنوز درخواب تو ام
و تو هنوز
کلبه ایی میسازی
برای عشق
برای من
برای تو
اصلا برای ما
نمیبینند
نه نمیبینند
ان کلبه شاید
باشد
دورتر از سطح افق
دورتر از غروب بنفش
من در ان کلبه
وحشتی ساخته ام از نور سیاه
از اب کبود
وز نرمی چوب
واژه هایم پراکنده شده اند
میدانم
اخر امشب در ان کلبه وحشت
منتظر خواهم ماند با همان
نور سیاه، اب کبود و چوب نرم
شاید طلسم خواب
بشکند باز امشب

شعله اب
شعله عشق تو اتش، از من اب
عشق تو خاکستر شد رفت بر باد
اخر ای یار میان راه ماندی خواب
عشق من جاری بود همچو رود شاد

بادی وحش تر از شیر
از درون پنجره شکسته ایی در میان بزم تاریک امشب من نوای عجیبی مینوازد
و غم میرقصد و میخندد، اینه روشن میشود،
چشمهایم به این نور و صدا عادت ندارد.
اه!تاریکش کنید، ارام باشید، ننواز، نرقص، باایست و نیافگن نور
من از جنس تاریکی ام
همدم شب
یار مهتاب
غمخوار ستارگان
نه رفیق افتاب
قلم تاریکی میخواهد،تا رنگ سیاه بگیرد و
از سیاهی چشمانش بنویسد، سیاهی زلفانش، چشمانش و نبودش
همه از جنس من است
جنس تاریکی
خواهش میکنم باد وحشی
لحظه ایی باایست
ارامم بگذار
میخواهم بنویسم
بنویسم...

خالی
خالص
پاک وروشن
خالی وثنها
ساکث
راحث
خالی ازعشق
گرچه بی طاقث
آرام
بی خروش
دور از هیجان
گرچه گاهی میشودمی فروش
خالص پاک وروشن
خالی وتنها
دورزچشم رشک آمیزآدمها
خلوت-رخوت-شکوت
زیباترازعشیقت خالی
آری!
خالی بودن به
زعشق خالی
آرام وبی خیال
نه اشک
نه گناه
نه رویا
نه دلتنگی
نه انتظار
نه هوا
بی دغدغه وبی سروصدا
نه عذاب
نه رنج
نه درد
نه قیود
نه شروط
نه سرود
بی هراس وبی ریا
اینست کالبد خالی من تنها
من منیکه کشت عشق رادرمن
نه غرور, نه امید ماندو
نه دل
خالص
پاک وروشن
خالی وتنها
دورازپیمان قلبها

.خیلی خسته و سر گردونم
میخوام بنویسم اما نمیتونم
زبانم لال، نگاهم سردو
دستانم شکسته، پاهایم لنگ و
سرخالی از خیال و فکرت ها
روزها گذشت و میگذرد با حسرت ها
چه بی هدف رنج میزنم طول جاده را
این روزها اسیرم، اسیر غصه ها
روزگاریست تلخ شبها تاریک و
روزها مبهم، نه یاد و نه نگاه تو
اسمون بی ستاره، دل من دلهره داره
کاغذ های پاره پاره، زندگی غصه میاره
حیاطی خلوت و دلتنگ
اتاقی تاریک و بی رنگ
زبان چوبی و کوتاه
دیوار گلی و تنها
سایه های بی نشونه
گنجشکهای تو لونه
سنگ های سرد خارا
باد و گرد پر کرده دل ما
این روزها نویسنده شده درد
خواننده شد زمزمه سرد
من و تو سهمی از غم
اشک ما هم شده کم
غصه ها تو دل میمونه
این و هم من هم تو، همه دنیا میدونه
ویدا
حس دوباره
اشک تو اینه مقدسه عشق برام
نبودت کنارم حس بهشته برام
دیدن اشک چشات دیدن مرگ منه
غصه دل و چشات دریایی از غمه برام
گفته بودم دیدن اشک چشات ارزوی منه
اما تازه فهمیدم دیدنش سخته برام
مدتیه دستامون از هم جدا بوده ولی
توی رویاهای من قلب تو نزدیکه برام
میدونم شعرای من دردی دوا نمیکنه
اما باور کن گلم اشک تو عزیزه برام

برای ویدا
خاطره باطل
عزیزم یادت میاد صدای خنده های ما
میون هزارتا غصه خوشی بوده هوای ما
چرا امروز ادما به چشم هم گریه میدن
چیزی جز درد سیاه به قلب تنها نمیدن
میون دستای ما فاصله سرد سکوت
توی چشمای تو اشک و توی قلب من...
نمیخوام تو چشمات غصه رو نگاه کنم
یا توی ناز نگات اشک و تماشا کنم
جون من گریه نکن، رندگی سخته میدونم
میدونم غصه داری،این و از چشات میخونم
لایق چشم سیات غصه و ماتم نبوده
ارزوی من و تو گریه و ماتم نبوده
. برای دوستم نوریه
اه
خط خطی میکنم دفترم را
هنگامیکه بغض رگ رگ بدنم را زرد میکند
و سرخی وجودم چشمهایم را می فشارد
اشک نمیریزم
مغرور هستم
نه اشک نمیریزم
کاغذ ناله میکند
ومن همچنان
بغض کرده ام
خط خطی میکنم دفترم را
هنگامیکه قلم شکسته
و رویاهایم خسته
بغض میکنم
خط خطی میکنم دفترم را
دیگر نمینویسم
آه ه ه
حوض لبهایم لبریز شد
قطره اشکم میچکد
و غرور مرا میشکند
خط خطی میکنم دفترم را

مبهم
خیلی خسته وسرگردونم
دلم میخواد بنویسم امانمی تونم
زبانم لال نگاهم سردو
د ستانم شکسته ,پاهایم لنگ و
سرخالی از خیال وفکرت ها
روزها گذ شت میگذر باحسرت ها
چه بی هدف رنج میزنم طول جاده را
این روزها اسیرم اسیر غصه ها
روزگاریست تلخ شبهاتاریک و
روزهامبهم ,زیاد نه نگاه تو
آسمون بی ستاره دل من دلهره داره
کاغذهای پاره پاره زندگی غصه میاره
حیاطی خلوت ودلنتگ
اتاقی تاریک وبی رنگ
زبان چوبی وکوتاه
دیوار گلی وتنها
سایه هایی نشونه
گنجشک هایی توی لونه
سنگ ها سرد خا را
بادوگرد پرکرده دل ها درد
خواننده شده زمرمه سرد
من وتو سمهی از غم
اشک هاهم شده کم
غصه ها تو دل میمونه
این وهم من هم توهمه دنیا میدونه

دالان انتظار
اسمان امشب چه بی ستاره است
ماه در گهواره ابر خوابیده
و کوچه
امشب
چه تاریک و خاک الود است
و من در این تنهایی نمناک خویش
در پس پنجره انتظار
می نگرم به کوچه
خلوت ما
گویا همه امشب
از عشق ما غافلند
نه ستاره چشمک میزند
نه مهتاب عشوه میکند
و نه باد هیاهو میکند
اه!
ولی خدا که ان بالاست
شاهد انتظار من
شاهد عشق من و تو
شاهد کوچه نگاه
تو امدی و سکوت کوچه را شکستی
حالا صدای تپش های
قلبم
ان چنان فریاد سر داد
که ستاره
مهتاب
و باد
و همه مردم ز خواب
برخیستند...

رهگذر
باز هم پنجره باز شد
و رهگذر میگذرد از کوچه ما
و چشمانم چو دوربینی
نظارگر این فاصله هاست
شاید در میان این
یک و دوتا
ان یک من که یکیست
راه گم کرده باشد

خواب
من امشب در هراسم
هراس از تاریکی خواب
نه! نمیخواهم پلک بر هم بگذارم
نمیخواهم در قالب خواب
باز چشمهای سیاه تو را
جستجو کنم
نه!
نمیخواهم
در جوهرچشمهایت
قلم رنگ گیرد
باز از تو بسراید
من امشب در هراسم
هراس از تاریکی خواب
هراس از مهتاب بیتاب
چرا خوابهایم تاریک و دودی اند؟
اسمانش مه گرفته و خالیست؟
چرا شبهایم ترسی است
برای
برای خواب های پر گناه من
چرا تنهایم گذاشتی؟
و اما
در خواب هایم معنا میگیری
تا کجا باید به دنبال چشمهایت
باشم
تا کجا گیسوانت
چشمانم را سرمه میکنند
آه!
آه! چرا لب هایت
به لبهایم تب همیشگی میبخشد؟
ان چشمه و مهتاب
شب ما
چرا هر شب
تکرار اند؟
دستهایم از سرما ی این فاصله ها
میلرزد و تب زمستان
لب های یخ زده ایی را هدیه میکند
آه!
کی فاصله سرما را خط
و گرمی را بیحد میکند
تا کجا باید رفت ؟
تا کدامین سحر صبح سپید
باید ماند؟
و کدامین شب
طلوع تو را برای من
بی غروب خواهد کرد؟

من امشب با خودم
معادله حل میکنم
و وجودت را اکس مینامم
جوابش لایتناهیمیشود
پس چرا درنا مساوات
بزرگتر از لایتناهی میشوی؟
به دستانم
گرمی اتش زردشت
را دادی
و پس از تو
ادم برفی سرد نگاهت
دستانم را محکوم
به منجمد شدن کرد
شاید داشتن دستهای گرمت
گناهی بود برای ابر زمستان
و من ندانستم...

اگر یک شب فقط یک شب را چومن گذراندی
چنین در یاس و بیتابی شب را به افتاب رساندی
حس میکردی شرارتهای اتشبار این دل را
اگر عشق سوزان مرا از چشمانم میخواندی
دعایت میکنم هر شب که خوش بادا شب و روزت
در این رویای دلتنگی نگاه میکنم به رویت
تو نیستی نه در رویا نه در خوابم
مگر میجویمت هردم که بدمم در تن و روحت

قرار خیالی
قصمت میدم ای بیخوابی
یارم را تنها مگذار
تا شبهایم تنها نباشند
میدانم خودخواهیست
اما...
اگر خوابش سنگین بود، ای خواب سیه
مرا با خود ببر، مرا به خوابی عمیق ببر
خواب
تو
من
و تاریکی
قصمت میدم ای خواب
چشمهایم را به سیاهیت سرمه ده تا
باز روحم به جستجوی او در اید
شاید خواب تنها جای ملاقات بیتابی هایمان
است و شب لحظه موعود
اگر خواب هم خوابش برده بود
اسمان را میخواهم تا زلفان او باشند
و ان دو ستاره روشن چشم هایش
که تا دم سپیدی نو به او ذل بزنم و
اغازی دوباره کنم
با نام مقدسش
ومیگذرد روزم با عبادت،
عبادت چشم های ستاره ای اش
با تو هستم
با تو هستم ای عشق خیالی
امشب هم منتظر خواهم ماند
سر قرار خیالی!

شبی با غزل
من امشب سخت درگیر هوایت هستم
و اما تو بی وجدان تر از هر لحظه در خوابی
من امشب در خیالی عاشقانه مستم
اما تو بیخیال از من گریزانی
خدایا! اه خدایا این چه دردیست عاشقان را گه و بیگاه
که عمرم را به پایش اشک ریختم اما نداردبه سویم یک نگاهی
هنوز هم اشک میریزم به یادت با غزلهایم
اگرچه دور ماندم از تو و نگاهت غرق تنهایی
چه بودی چه نبودی، چه باشی چه نباشی
بودم و هستم اسیرت چو زندانی
نمیدانی نمیدانی هنوز هم از تو میخوانم و میدانم
که تو از هر لحظه با من بودن پشیمانی
گذشت سخنان شیرین و نغمه های عاشقانه
چه حاصل این همه سوختن و ماندن و شبزنده داری
کجا شد اخر ان همه دیوانگی هایت،دگر از بیقراری هایت نمیخوانی
کجا رفت ان نگاه گرم مستانه، لبهای سرخ و دیوانه
به الله قصم که خودت هم نمیدانی نمیدانی!!!
