گلی کاشته بودیم ولی توی صحرا

نمیدونستیم که گلها میخان آب و دریا

از عشق گفته بودیم ولی بچه بودیم

نمیدونستیم چه نا پخته بودیم

ز راز محبت چه شعرا نوشتیم،ولی بی بهونه

نمیدونستیم که دنیا، چه رسمی داره زمونه

سفر کرده بودیم ولی بی هدف باز

نمیدونستیم که رسیدن به مقصد، داره راز

 

 

این شعرو واسه کسی نوشتم که تمام هستی منه،در تمام لحظاتم با منه و تا آخرین نفس این قلبه منه که به یادش میتپه

پیمان قلبها

به چشمام نگاه کن نگو که دروغ بود

نگو راز چشمات همش بی فروغ بود

به چشمام نگاه کن به چشمای اشکریز

که از عشق پاکت یه روزی بود لبریز

به چشمام نگاه کن بزن حرف موندن

دیگه خستم از شعر رفتن و خوندن

به چشمام نگاه کن بخونیم ترانه

بگیریم دست همو،آه چه عاشقونه

به چشمام نگاه کن به چشمام نگاه کن

منم غرق چشمات تو رویا صدام کن

به چشمام نگاه کن،به دریای عشقم

تموم نامه های عشقو به یادت نوشتم

به چشمام نگاه کن به قلب دیوونم

بیا برگرد که فقط من با تو میمونم

به چشمام نگاه کن به روز محبت

به لحظات شادو بدون یه حسرت

به چشمام نگاه کن به فردای با تو

شب پر ستاره،سرم رو شونه تو

به چشمام نگاه کن به شهر نوازش

به شبنم روی گل که کرده زایش

ادامش و یادت نره

به چشمام نگاه کن به عشق موندگارم

ببین تا هنوزم به دامت گرقتارم

به چشمام نگاه کن،ببین حتی وقتی رفتی

یه لحظه توی قلبم،تو رویاهام نمردی

به چشمام نگاه کن به چشمای خستم

که هر شب ز دوریت با اشک خفتم

به چشمام نگاه کن که هرگز نرفته

ز رویای هر شب،خاطره های رفته

به چشمام نگاه کن به ابر رونده

به اشکای رفته به حرف نگفته

به چشمام نگاه کن به دستای لرزان

به راه خیابان،به مهتاب تابان

به چشمام نگاه کن به قلب تپیده

به سراب دیده که قلبمو ربوده

به چشمام نگاه کن به زخم عمیقم

که کاشتی و رفتیو تورو ندیدم

به چشمام نگاه کن،ببین راز قلبم

همیشه همین بود که بی تو سرد سردم

به چشمام نگاه کن،نه به رنگ زردم

به چشمای نسرین به دستای گرمم

به چشمام نگاه کن بگیر منو در آغوش

فقط پیمان قلب هارو نکن روزی فراموش

 

آدما!

    ای دوستا!

رهگذرا!

بس کنید راز عشق گفتن را

    یا که موصوف مجنون بودن را

من همان عاشق دیروزم

   همان مجنون رویا ها

بشگافید قلب مرا

   ببینید تیکه های قلبم را

چه عمیق است زخم عمری عاشق بودن

   چه حصیل است از عشق مردن

آدما!

   ای دوستا!

رهگذرا

   بس کنید راز عشق گفتن را

من عاشق بودم نیز همان دیروز را

که تو میخندیدی عمر هر روز را...

 

 

یلدا

چگونه توانستی تنهایم بگذاری

یلدایم را سیاه کنی، خوشی های روز هایم

رویاهای شبهایم را از من بگیری

نگفتی تا آرزو باشد

                       منم هستم

نگفتی تا یلدا باشد

                       منم هستم

اما نماندی این شب یلدا کنارم

سفر کردی ازین شهر،بیقرارم

تو رفتی و من و یلدای تنهایی

گذشت شب یلدایم به تنهایی

ویدای من یلدای من رویای من

همه رفتند و تنها ماند غمهای من

من و یلدا و شب تنها

فقط اشک بود مارا همراه

چنان چشمم گریان بود

که مهتاب ز من پرسید؟

چرا گریه! چرا غم! چرا غصه؟

بگو با من چه بوده راز این قصه

به او گفتم که تنها ماندم و او رفت

گره یلدا را به تاریکی ها بست

بر همه پاکی و نور فردا را

چگونه سر کنم این شب یلدا را؟